![]() |
![]() |
|
|
نوشتار زیر چکیده ای از تحقیقی است که در رابطه با ماهیت صدای ماندگار(در حوزه صدابازیگری) انجام گرفته و آنرا تا حدی ژرف انگارانه تر از آنچه در اذهان عموم از این اصطلاح تداعی می شود بررسی کرده است.بطور مشخص صدای ماندگار همیشه مفهومی کل نگر بوده و هیچگاه به مجموعه عواملی که در کنار یکدیگر قرار می گیرند تا باعث ماندگاری یک صوت انسانی شوند پرداخته نشده است.حتی در مراسمی هم که در اینجا و آنجای کشور هر از چند گاهی برگزار می شود و از افرادی از این دست تقدیر به عمل می آید هیچ نوع واکاوی و معیاری معلوم برای انتخاب وجود ندارد.البته در اینکه افراد مورد تقدیر، حاذق و درخور این اتفاق هستند شکی وجود ندارد اما سوال این است که از کجا آمدند؟چه کردند که تا به اینجا رسیدند و شایسته تقدیر به عنوان صدای ماندگار شدند؟ تا پاسخ، بابی باشد برای علاقمندانی که قدم در این عرصه می گذارند و باعث شود اگر به واقع عاشق و دلباخته این تخصص هستند و در آن مستعد و با انگیزه ؛ بتوانند از ابتدا مسیر درست و مشخصی را یافته و از بی راهه نروند تا فرجامی نکو پیش رو داشته باشند. برای پیدا کردن پاسخی قابل اتکا و بیانی شفاف از برای سوالات فوق در حدود 600 دقیقه مصاحبه با افرادی که خود در این حرفه حضوری مستمر و رزومه ای قابل اتکا دارند و همینطور افرادی که همکاری نزدیک با صدابازیگران دارند همچون سردبیر رادیو و صدابردار صورت گرفته است.خاطر نشان می دارم بسیاری از اشخاص دیگر در تخصصهای گوناگون دارای نگرشی ویژه هستند که قادر به ایراد و آشکار کردن جوانب بسیاری از عملکرد فعالان حرفه ای این حیطه از نقطه نظرات متفاوت و قابل توجه اند که به علت محدودیت زمان و شرایط ، توفیق گفتگو با ایشان حاصل نیامد. علاوه بر مصاحبه با افراد حاذق ، پرسشنامه ای نیز در میان صدابازیگران برای سنجش و کشف دلایل برخی از مجهولات توزیع شد که به برخی از استنتاجات مهم آن اشاره خواهم داشت. اکثر افراد شرکت کننده در مصاحبه ها صدابازیگرانی را که در مدت اشتغال حرفه ای خود بیشتر در دوبلاژ حضور داشته اند دارای صدایی آشناتر و ماندگارتر در اذهان می دانند و آن هم به علت شنیده شدن ایشان از طریق رسانه تلویزیون(همینطور رسانه های وابسته به تصویر) است که زمان بیشتری از وقت عموم را در میان رسانه های دیگر به خود اختصاص می دهند. آنچه صدای ماندگار به آن اطلاق می شود تنها صدایی که شخص به شکل طبیعی داراست و یا با اندکی زیر و بمی به آن رسیده نیست بلکه از یک سو مجموع اصواتی است که در بین این قشر صداسازی و تیپ سازی نام دارد و در این بین چنگیز جلیلوند ، منوچهر اسماعیلی ، مرحوم ژاله کاظمی ، ناصر طهماسب ، مرحوم عزت الله مقبلی و ... از جمله نام های شاخص در ژانرهای گوناگون آن هستند و از سوی دیگر عده ای همچون ژرژ پطروسی ، خسرو خسرو شاهی ، ایرج ناظریان ، نصرالله مدقالچی و ... از جمله افرادی هستند که با تراش و شکل دهی یک صدای واحد و با قوام و اندکی صداسازی ماندگار شده اند. به غیر از عده ای قلیل از کارشناسان مصاحبه شونده و پاسخ دهنده به پرسشنامه ها ، تمامی افراد از مرحوم ایرج ناظریان به عنوان صدای همیشه ماندگارخود در میان ماندگارانشان یاد می کنند که در بیشتر موارد رتبه اول را دارا هستند و یا در زمره 3 نفر نخست قرار دارند.مرحوم ناظریان با توجه به مجموع نظرات صدایی با حجم وسیع ، صاحب خش ، بیانی مقتدر با طنینی خاص و جذاب ، دارای صلابت و مردانگی در صوت را دارا بوده اند که در کنار این ویژگیها توانایی بالای ایشان در صدابازیگری با گامهای پایین آوا از دلایل ماندگاری ایشان بعد از دو دهه از فوتشان است.همین مورد از دلایل خاص شدن ایشان در قالب یک صدابازیگر منحصربفرد است.البته توانایی صدابازیگری ایشان در گامهای میانی و بالای صدا نیز قابل اتکا است. مثال آن فیلم «شبکه» با بازیگری پیتر فینچ و کارگردانی سیدنی لومت است. خاطر نشان می دارم هدف از آوردن نام مرحوم ناظریان واکاوی اسرار یک صدابازیگر ماندگار با آوردن مثالی برای لمس ، درک و توضیح شفاف تر مطالب است و اینکه اکثر کارشناسان بر روی نام ایشان تاکید داشتند و مشخصه هایی که در ادامه ذکر می شوند درصد بیشترشان قابل تعمیم به تمامی صدابازیگران مطرح است.آنچه که ایرج ناظریان را متمایز می کند همانا رنگ و جلوه خاص صوتی ایشان است که ویژگیهایش برشمرده شد(مهمترینش توانایی بازیگری با نتهای پایین صدا) و فرصتی که ایشان در برهه ای خاص (اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت) به دست آوردند تا با مدیریت دوبلاژ بسیاری از فیلمهای مطرح تاریخ سینما و صدابازیگری به جای بازیگران بزرگ این توانایی را بیش از پیش به منصه ظهور برسانند و بر تنۀ دوبلاژ ایران برای همیشه به یادگار حک کنند. به یقین اینها تنها اسباب ماندگاری ناظریان نبوده اند.دلایل مهمتری نیز بوده که در ادامه آنها را مرور خواهیم کرد. ژاله کاظمی ، منوچهر اسماعیلی ، احمد رسول زاده ، بهرام زند ، چنگیز جلیلوند ، رفعت هاشم پور ، ناصر طهماسب ، مهین کسمایی ، منوچهر زنده دل ، افشین زی نوری ، ابوالحسن تهامی ، خسرو خسرو شاهی و مرحومان ژاله کاظمی ، ایرج دوستدار ، عزت الله مقبلی و ... از جمله دیگر ماندگاران در عرصه صدابازیگری هستند که تاکید بیشتری بر روی نام ایشان از جانب کارشناسان مورد مصاحبه صورت گرفت.موارد زیر به صورت خلاصه شاخصه هایی هستند که از میان صحبت صاحب نظران جمع بندی شده اند. داشتن سبک خاص و مولفه های منحصر بفرد ، پویایی ، نوآوری همیشگی و به روز بودن ، شناخت و پرورش نتهای مختلف صدا و به موازات آن قوام دادن و قدرت بخشیدن به نتهای پایین صدا(به سبب گیرایی و تاثیر گذاری بیشتر نتهای پایین و بم آوا) که بسیاری از آن غافلند ، خلاقیت ، شعور و درک موسیقایی بالا ، توان بازیگری ، دانش ادبیات و ترجمه (زبان مادری و زبان انگلیسی بطور اخص در میان زبانهای خارجی) ، عشق و علاقه وافر به این حرفه حتی در سخترین شرایط مادی و معنوی و تن ندادن به سیستم کارمندی در هنر(ماشین وار کار کردن و دور شدن از شاخصهای یک فعالیت هنری) ، داشتن نگاهی تخصصی و نه تفنن و تفریح صرف به این هنر ، قدرت صداسازی و انطباق صدا با کاراکتر در دوبلاژ ، تداوم حضور (چندین دهه) ، اخلاق نیکو ( که باعث رشد و همینطور ایجاد فرصتهای بیشمار پیشرفت برای صاحب آن است) این مورد از دید اکثر افراد در زمره مهمترین موارد قرار داده شد ، سواد تئوریک (که مجموع دانشها ، علوم و آگاهی هایی است که برای یک صدابازیگر فراگیریش لازم است ) همه و همه در کنار هم بنیان یک صدای ماندگار را شکل می دهند.
پایندگی به زور میسر نمی شود آب خضر نصیب سکندر نمی شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
در ابتدا از همه عزیزانم که با ارسال نظرات پر از مهرشون من رو شرمنده بزرگواری خودشون کردند عذر می خوام که در هنگام ارسال پست جدید مجال برای من کمترین نبود که پاسخگوی محبت دوستان باشم اما به زودی (خیلی زود) جواب همه نازنین دوستان رو خواهم داد.دوستون دارم و کوچیکتونم:-)
درباره صدابازیگر
صدابازیگر(ی) هنر ایفا و ارائه گفتار در فیلمهای سینمایی ( دوبلاژ انیمیشن و سایر ژانرهای سینمایی) ، بازیهای رایانه ای ، نریشنها و نمایشنامه های رادیویی ، آنونسهای سینمایی ، تلویزیونی ، تیزرهای تبلیغاتی ، نمایشهای عروسکی ، اپرای صوتی و( سایر آثار صوتی موزیکال«تلفیق شده از بازیگری و آواز» ) ، گفتار فیلم های مستند ، کتاب های صوتی ، نرم افزار های چند رسانه ای و دکلماسیون است. تا به حال از این هنر با عنوان کلی گوینده یاد شده.گوینده در لغت به معنی آنکه سخن می گوید و ناقل کلام است معنا شده.اما این واژه ، اصطلاحی است که برای منظور این مقوله جامع و مانع نیست و بسیار کلی می نماید ، نیز بسیاری از مشاغل و تخصص های دیگر مانند مجریان رادیو ، تلویزیون ، همایش ها و سخنرانان در مراسم گوناگون ، آواز خوانان ، شاعران ، نویسندگان و اشخاص صاحب نظر ، متفکر و اندیشمند با این عنوان شمرده شده اند. همین قسم هم لغت صداپیشه ، و پیشه از بابت آن صنعت است که مراد تامین معاش ، تنها باشد نه رشد ، نه تعالی معنوی که مجال ما جولانگه هنر است و مادیات در درجات اصغر.از جانب دیگر وصل ِ پیشه ، نوستالژی بانگ عمو سبزی فروش است و اکی(اکبر)نمکی در باریکه های شاه آباد ، روحشان شاد ، جماعت حلال خوران پاسارگاد.آن دیگران که تداعی می شوند ، در مجالس مدح است و سوگ و وعظ که والی ، خبره اش بر ما ارزانی داد ، ایضا می طلبد تمسک بر اجتهاد و گوشه چشمی از نواحی پطرگراد ، هنر مذکور با شرحه شرحۀ دل ذکری بر ایشان نداد.اما به ظن من حقیر ، صدابازیگربدین منظور مضمونی جامع و مانع می کند بر یاد. صدابازیگر با توجه به دایره وسیع فعالیتش ناگزیر از کسب دانش ، بینش ، تجربه و آگاهی در این جرگه لایتناهی است.بدین آهنگ لازم است در سه رکن اصلی در حد کفایت و نه زیادت که آن کاردانی دیگر است ، کسب علم کند.آنچه که عیان است عدم وجود مراجع ذی صلاح برای تحصیل واجبات آن است.جایی که قاعده و اسلوب برای مستعدان طرح ریزی و تادیه شود.چرا که فعالیت در این هنر بعد از گذشت بیش از نیم قرن محیطی چون دانشگاه به شیوه ای آکادمیک را طلب می کند. از سویی دیگر چه بسیار افرادی که به علت عدم آشنایی و نبود بابی امن و شایسته از جهات گوناگون پای در ورطه نهادند و عرصه بر ایشان گنگ آمد. جای بسی افسوس است که تا به حالا این قافله از جایگاهی تثبیت شده در محیط دانشگاهی با بستری قوام یافته از برای کسب آگاهی های تئوریزه و تجربیات علمی و عملی غافل مانده و همین سبب سوءاستفاده ها به شکلی عامدانه و جمعی ناشیانه در مجامعی شده که کفایت و صلاحیت لازمه جهت تدریس ، انتقال ، راهنمایی با خط مشی سالم و صحیح در محیطی پویا با خروجی درخور را ندارند. تا به امروز آنان که در این هنر دارای نام و سبک شده اند با تکیه بر آموخته ها ، تجربه های شخصی و آزمون و خطاهایی گام برداشته اند که نه استاد برای انتقال آن کوششی چارت بندی شده و اصولی داشته و نه دانشجو منبع و ماخذی قابل تکیه و در دسترس در اختیارش بوده و تنها و تنها راهنمایی ها یی جسته گریخته ، شتابزده ، سطحی و دور از تفکر و تاملی ژرف و مآل اندیشانه. کلاسهایی که طی دوماه یا اندکی بیشتر برای افراد بدون گزینش اصولی و در قالبی بس تشریفاتی برگزار می گردد به تجربه نشان داده که هیچگاه نخواهند توانست روندی ارزشی را در پرورش مشعوفان این هنر به اجرا در آورند.این تخصص عناوینی بسیار ظریف تر ، مبسوط و مفصل تر در بطن خود برای تدریس و کسب دانش طلب می کند.از آن جمله :ادبیات پارسی،ادبیات نمایشی،زبان و ادبیات انگلیسی،مبانی ترجمه،تربیت شنوایی،فن بیان،صداسازی،آشنایی با لحجه ها وسایر زبانها(مبانی)،فرهنگ عامه و تمثیل شناسی،شخصیت شناسی،اسطوره شناسی،مردم شناسی،آشنایی با فیلمنامه نویسی،اصول دیالوگ نویسی و ( تنظیم آن در دوبلاژ و نمایشنامه رادیویی)،اصول مدیریت،مدیریت دوبلاژ(تخصصی)،فنون و تکنیکهای گفتار در( دوبله ، آنونس ، تیزر،مستند،نمایشهای عروسکی،آثار نمایشی موزیکال،خوانش شعر و متون ادبی گوناگون) ،تربیت حس،بازیگری،مبانی صدابرداری و صداگذاری،سلفژ،آشنایی با یک ساز پایه در موسیقی جهانی یا ایرانی،مبانی جامعه شناسی،مبانی روانشناسی،تاریخ (تهیه و تدوین یافته در این ارتباط)،آشنایی با نرم افزارهای مربوطه،شناخت و بهداشت حنجره و... که هر یک با توجه به میزان و درجه اهمیت بایستی در قالب واحدهای درسی مجزا برای دانشجوی این رشته تالیف و تدریس شوند. این رشته در بدو تاسیس به یقین ظرفیت ارائه در مقطع کاردانی را داراست و پس از آن با پرداخت و برنامه ریزی منسجم و ظریف تر مقطع کارشناسی را هم می توان بی آنکه بلند پروازی انگاشت برایش نگاشت.البته برای ورود هنرآموزان این رشته آزمونهای عملی در شرایطی سنجیده شده ، علمی و متفاوت با کلیشه های رایج باید در نظر گرفته شود تا در حق مستعدان حقیقی اجحافی رخ ندهد. حتی تستهایی در چند نوبه(مثلا در سه نوبت) با ارائه راهنمایی به شرکت کنندگان به صورت مرحله به مرحله بدون ریزش افراد در مراحل نخستین و پذیرش افراد برتر و مترقی در آخرین دوره تا راهیابی ایشان به سامانۀ دانشگاهی و خروجی گروهی متخصص در هنر صدابازیگر(ی). پیشاپیش از دیدگاه ها،انتقادات و پیشنهادات شما بزرگواران در رابطه با این مطلب سپاسگذارم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
درنگی در بار تک روز مانده آن میلاد فرخنده بیست و سوم فوریه 2011 گفته بودی زان پس انتظاری نیست دگر از نبودنت مرا امروز،چهاردهم مارچ،همان سال تو از همیشه بهتری تو از همیشه زیباتری مرغکی از تبار بازهای شکاری.
حالا انتظار بهانه ای تازه بر من بازگویه می کند از دوام فشار از دوباره ای بی تکرار
آرمیده در آخرین پناه احرار بدرود آنجلا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
نور قرص تو را رقص نور تو را مکاره مرامان کاویدند
خط جان تو را جام خواب تو را چه سیاه!،مستانه نوشیدند
رخش قدسی تو شرم گونه تو تابوت طینتان،ندیدند
تو بمان،به صداقت جان که نماند خاش نهان
بگذار غنچه نشان به لقا الهه بمان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
شناخته ام
خود را در طپشهای قلبت. اما می گویند نمی توانیم ما شویم چرایش بماند! شاید ندانند من هر لحظه با توام. من آن تابش خورشیدم که هر صبح بر روی گونه ات می لغزد و تو را هشیار می کند از خواب رویاها. من آن بادم که می پیچد در شکن شکن موهایت و پنجه می کشد نرم نرمک بر امواج گیسوانت. من آن بارانم که قطره قطره از چشمان ابرها فرو می آیم نمناک و سرد،با حسی از خنکی بر جای جای صورتت می سرم و محو می شوم. من آن دانه های برفم که می نشینم بر روی شانه های ظریفت و تو میدانی و نمی تکانی ام تا مبادا بر زمین افتم آب شوم وفنا شوم از حرارت عشق تو. من آن ماهتابم که شب هنگام خیره می شوی به آن و دلت پر از حسی اهورایی می شود. من آن ستاره ام که به وقت دلتنگی از پنجره اتاقت سرک می کشم و صفحه دلم پر میشود از تصویر تو. من آن مجنونم که ظرف دلش به دست توست به زمین میزنی و می شکنی اش و من پر می شوم از احساس بی نظیر همدلی تو. و به یاد می آورم: "اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی". شکیبا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
از مایاکوفسکی به لی لی - از مسکو به ریگا - دهم ژانویه 1922 لی لیک عزیز و دوست داشتنی ام.هر دو نامۀ رنجش آورت را دریافت کرده ام،هر دو تا توی ذوق می زدند.مخصوصا این آخری.در اولی فقط تهدید می کنی که ((حالا تا ببینم چطور پیش می رود)) و در نامۀ دومی دیگر از واژه های ((شما))،((منتظرم)) و از این قبیل که در نامه هایت به وفور به چشم می خوردند خبری نیست.آیا تو باید با چهارتا حرف خاله زنکی این عفریته به یک انسان غریبه تبدیل شوی و به ما پشت کنی؟! به طبع نمی توانم به خود ببالم که همچون زاهدی گوشه گیر زندگی کنم.من هم به مردم سر می زنم و هم به تئاتر می روم.می روم بیرون و با مردم قدم می زنم و می روم به خانه هایشان.ولی این به آن معنی نیست که با کسی رو هم ریخته ام. هیچ کدام از روابط من از سطح خوش و بش و بگو بخند موقتی،تجاوز نمی کند. آنجا که به ((گینزبورگ))ها مربوط می شود،چه آن جوان ترینش و چه آن بزرگه اش،هیچ کدام آدمهای بدی نیستند ولی از آنجا که من سالن بیلیاردی پیدا کرده ام،این اواخر مرتب آنها را می دیدم. من هرگز به دارودسته گریگورینا تعلق نداشته ام.من همان روز اولی که با هم آشنا شدیم اسم او را خوک گذاشتم و از همان موقع این امر برایم مسجل شد.من همیشه و در هر حال از او دوری می جویم. حالا وقتی خودت آمدی همه چیز را از نزدیک خواهی دید.آن موقع بر هر چیز که به مذاقت جور در نیامد خط پایان بکش. حالا عزیز شیرینم،کوچولوی من،می بوسمت. من تولۀ توام ۲۲/۱/۱۰ چند روزی است که خیلی افسرده ام. نامه ای به ناشر می فرستم. آلبرت چندتا عکس (از من) برداشته است.یکی از آنها مال توست.بقیه مال خواهرانم است.آنها نباید در هیچ شرایطی گم و گور شوند.به آنها بگو از آنها کپی بگیرند. ۱۰/۱/۱۹۲۲ می بوسمت تولۀ تو
بنگت یانگفلت،((لی لی و مایاکوفسکی)) (ترجمه علی شفیعی)،نشر چشمه،چاپ دوم،تهران،بهار 1387 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
چو صبر می کشد عابر پیاله محمل فسانه می زند آمر سلام این منزل هزار معجزه پیکر به زیر این باور شکاف می رسد آخر به پرده محفل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
برخی را به دید ترحم بنگر تا موجبات اندوهت نگردند،حتی اگر تو را به ظاهر ظلم روا می دارند،چرا که در انتها گودال مذلت خود عمیق تر کنند و گمانه های گزند که از تو گذر می کردند،ای کاش خندیده بودیم.
تفاوت بگذار میان کوچکان و بزرگانی که دوستشان می داری.گاهی بایست بزرگ ظاهران را کوچک باطن ببینید و ابراز لطف کنید.
اگر خواستی باورت کنند که دوستشان می داری،قبل از همه خود را دوست بدار.
همانا اجسام سالم نوید ارواح خرم است و اصحاب آن بهترین مونسان.
آنگاه که خود را محقترین دانستی بدان که فرد مقابل تو نیز کسی را غیر از خود صاحب حقیقی حق بر نمی شمرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
نبودی، بی خبر از قرار، بی قرار، بودم. آمدی دل نشانت کرد و بی نشان گم شدی. صبوری، باز بودنها
حلاوت، تاب خوردنها
ستایش، عشق دیدنها
ترنم، دوست داشتنها...
تینا جونم؟عشق داداشی!تولدت مبارک بیست و دوم تیر ماه یکهزاروسیصدوهشتادونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
خراش هیچ
شورش مارپیچ
غرور پایدار استوارستبران شوخ چشم تنها
ناموس مسلکان به دور از قشقشۀ کفتار سیرتان
غاریقونۀ ترحم فغ برای فورد
فراغ برده در عزت های بی خون و چرک برای جیمز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
املس تر زین که هست؟
همگان جستند و این همه به اشاره ای دیدید؟ صوری صاحب صد صنع که صورتگر صوت تو شدند هاه نشد
برای شماست به زعم خویش و او تنها خود را نخواست خدا را چه نگاه می کنی؟ تنها شنود دل مکاشفۀ همه روییدن
آورده اند ما را فهمستن محال آمده سبابه مالیده نمالیده ره دخول،از پیش گذاریدند بر بلندای شخم آفتابگردانش ازسّر سطر ما را عزت تپانی نشاید امکان
مشقهای جاودانه سپید نوازش ترکۀ اشواق رام نشده
از پس بی بهانه ها درفش های تافته
شیرین غارغار تلخ غریب نیست گونه بالهایت
دریغ مکن ترنم منحوسهای دور
آغوش گشوده ام به ضیافت تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
بدرود آقای(سرنوشت محتوم)
تنهایی غم انگیزت را در می یابم اندوهت غروبی دلگیر است در غربت تنهایی احمد شاملو آقای شرافت،نمی دانم آیا بهاران این چند سال اخیرا برای شما سبز بود یا نه اما می دانم این بهار برای من سبز نیست.چون تنهایی را به رغم انکار، با تمام وجود حس کردم.چه غم انگیزدر میان جمع،و این همه تنها. در خیابانی دور افتاده متعلق به سازمانی که تا آخرین لحظه در خدمتش بودی و بعداز مرگت یادی از تو نمی کند،به رو افتاده با سری خونین،تنها. چهار سوار سرنوشت را به خاطر می آورم،شما دوبله کرده بودید چهار سوار سرنوشت را. کدام یک به شما زد!؟روزهای تنهایی شما را به خاطرمی آورم. روزهای بی کسی.روزهای دل گیر پاییز.روزهای طولانی تابستان. روزهای سختی که همکلامی نیست و تکرار همان روزها یکی پس از دیگری و نهایتا آرام گرفتن با دوبله یا سریالی که از پایان آن بی خبری. بدرود آقای شرافت.دلم برایت تنگ می شود. خسرو خسرو شاهی بهار 1378 منبع: منانی،اکبر،سرگذشت دوبله ایران و صداهای ماندگارش،چاپ اول،نشر دارینوش،تابستان ۱۳۸۸ ص۱۰۲-۱۰۳
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
با درود حقیقت
عرض ارادت و احترام خدمت جناب استاد ا.ت
گرچه هیچگاه شرفیابی خیمۀ خاموش من آن گوش و تو صاحب هوش نصیب و قسمت نیست تا لمس شاگردی بی پرده
همیشه و تا ابد هنر آموز درگاه بی حضور آموزگار
مفتخرم عرصۀ قدمگاه نشان پای مهترانۀ چون شماست کاش لاله گون،فرش آن باشم شعار نباشم
از جمله شاگردان غیر حضوری آستانتان مجید حبیبی ششم اردیبهشت ماه یک هزاروسیصد و هشتاد ونه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
یاد باد ترکش درفشهای جا مانده در پیاده روی دو سال ، پیش از قافیه
سیاه چال رو به افق عروسکهای دست مالی قافلۀ چشم بادامی چه بی ریا چه معصوم خفتگان بی خواب غافلان شبتاب
خدعۀ تراش خرده گان زمهریر نشینان آراسته عریان پردۀ ابد شرمهای بی پاسخ
بلندیهای عمق نا کجا کرشمه های محبوبۀ نارسیده خلسه خاطره ای همیشه خیس شتابان می تپد زالزالک تمام رخ زق زق عسلهای بی شیرینی
مات مانده نگاه های منجمد چه داغ چه داغ همبستر قاصدک خیاطخانه خیال خیال با تو همراه میشوم ، با او
تماشاخانۀ بی نگاه درخشش غربت تا همیشه غروب بر من چشم مگیر جز او نمی بیند و تو نیز
تکانهای بی زاویۀ ساغر پیاله های پشت پشت شمشادهای شمع و شمشیر
یادباد یادهای بی یاد
تاب بردۀ پودهای چهار پنجم اسفند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
به هیبت لبخندی که حجاب هراس نشد موسم نزدیکی آسمان و آب به ژرفای کودکانه های از یاد رفته عیش های مزه مزه شده به فغان های در حبس کشیده شرم نیکی به ناسپاسان به نعره هایی که آواز بی گناهی حسرتشان شد بغضهای تنگ تر از حلقۀ عبرت به لکه های بی حساب معصومیت مرثیۀ چکاوکان میکدۀ سکوت به غمزۀ شکرین و تلخی بی پایان ضیافت برهنگی الفاظ به جبر،تاختۀ غربتت مکر جام های تهی به دیر رسیدنت به قیل و قال تار شدن ظهورت صبر جاودان دلشدگان به تکاپوی بسیار برای خویش ی خاموش ن غم ا ت د ل برک ا ن غمگ ی ن
به ستایش خوشتراش سوگ شیرین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
نه،دیگر بهانه ای نمانده بود برای ماندن و دم نزدن هیچ بهانه ای نبود تا دوام تحمل تمام ستاره ها به شماره قربانی تاریکی شدند و سیاهی شب همه را بلعید بوی مرگ میان کوچه ها دل می زد.شبیه نبض ابلیس در امتداد تاریکی باید می رفت.باید می رسید تا آخرین ستاره هیچ بهانه ای نمانده بود.هیچ ترانه ای حتی
شاعران شیرین پرداز خواب بودند و واژه ها در چپاول ابتذال میپوسید یک به یک از آسمان گرفته تا باد.از خاموشی تا فریاد حلقه های دود میان عطش کاغذها گر می گرفت و گوشهای سکوت تیز میشد کسی نبود.هیچ سری در پیشگاه آزادی به زیر نمی آمد باید میرفت.با کودکان سپیده.با دختران سبز پوش بهار آلود باید می سوخت.منزل به منزل،تا عطشگاه خون آلود.در سکوت شمع ارواح خفته آن تاریکیهای عبوس،سر در آخور پندارهای هرزه به نیش نکبت و ناسزا کابوسهای خاکستری می پرداختند و هوسهای کهنه گلوی آرزوهای روشنش را به تیغ زهر آگین لذت می دریدند او می دانست قامت تمام رؤیاهای کودکیش از سمند خسته غربتی شرمگین بر زمین می افتاد و از فرط فروتنی بی دست و استوار در خون سجده می کرد
او فهمیده بود تمامی اینها را در انعکاس تبسمی دور،خاطره ای رنجور دیده بود دیده بود که خواهر خستگیهای خدا در اندوه جانکاه کودکان آب،چشم به راه نیامدنی مقدر همیشه آن دورهای آبی را که به غربت بی انتهای غروب می مانست می نگرد او می دانست اما باید میرفت تا قتلگاه حقیقت راهی نمانده بود
ظهر بود و ظهور خورشید آرمیده در روشنترین منزلگاه تا در روشنایی زمین محو شود و زمین در خود نمی گنجید از فرط روشنی
ابلیس زوزه می کشید
سیمای سنگها و شمشیرها از شرم خونین این را از میان آن همه غبار دیدم
سری روی نیزه بود
"هوشمند مشایخی"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
یرخی خاطرتو نخواسیم که چار صبا نبینیمت کفتر دلمون پر بیگیره و فکری شی که طرفت نالوطی بود. به عصمتت تو نباشی میخوام دنیاش نباشه. اول و آخر بی صفتاش خودم اگه حرفمون با دلمون توفیر کنه. اون روزی که چشامو گذوشتم کف پات و گفتم قبل تو نبوده بعد تو هم نیست،شد حرف ما تا دنیا دنیاست که اگه غیر این باشه آخرت ما جفت با آخرت یزید. یادته؟ حرم وجودت ثانیه نیگارو از ما قاپید آخرشم نشد که بچرخه تو زبونمونو مقر بیایم... جفت زبونمون نشد منتها هم تو گرفتی ما چی میخوایم بگیم هم ما فهمیدیم هر چیم که وجود می کنیم و چشم دریده های گرگ صفت و تو رو ناک اوت میکنیم پیش شما بند بند وجودمون خاک گذرتونو گلاب پاشی میکونه. عرض آخر«آدم چلچله نیست که بهار بیاد و پاییز بره» اونی که واس ما اومد دیگه رفتنی تو کارش نی
دهم دی ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
تسبیح شمار قطعه خرد رامشگران فراخی قرنهای من.
لاله کوچک طلب کاکتوس از آب گذشته کرد در گرگ و میش افسون دالا نها آن را یافتم.
به دست آویز پیشکشی بی بها سده را لحظه لحظه شیرین کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
به شکوه پیشانیت سوگند آنگاه که نسیم دانه های درشت عرق را بر پهنه سپید سیمایت میخشکاند
و به ابرها که بر سرت باران میشدند و فروتنانه در هیبت حضورت سر بر خاک میگذاردند و به ستارگان که در برق چشمانت مؤمنانه محو میشدند
و به مهربانی که سرشار از تبسمت سر بر شانه یاسها بوی پیراهنت را می شمید
به گیسوان سیاهت که پیچ پیچ و شکن شکن سیمای مهرت را افزون میکرد تو تجسم پر شکوه رحمتی برای تمام جهان
سلام میدانم که در حصار پیچ کوچه هم که پنهان شده باشم زودتر سلام میکنی
دل تا هوای خاطره ات را میکند آغوش روشن تو گشوده است
آنقدر تبسم میکنی تا از حوالی این تاریکستان پر بکشم تا نوازش تو
کاش اینگونه در حقارتی مزمن گرفتار نبودم
ای کاش میشد شبی آنگاه که حدیث نجیب چهره ات دهان به دهان در آرزوهای ارغوانی ملکوتیان می پیچید صورت به صورت آسمان فریاد برآورم که من نیز انسان آفریده شدم هم بغض تو هم درد تو
ای کاش می توانستم "هوشمند مشایخی"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
چه آواهایی که می آیند
اوج میگرند و کسی را یارای رسیدن به آنها نیست تنها باید گوش داد و گوش داد و لذت را در آغوش کشید
پرواز واژگان نغمه سرای بهار،تابستان،پاییز و زمستان خلداشیان ایرج ناظریان
سرزمین فراوانی،همیشه مطمئن بودم که خدا طرف اونهاست ولی*حالا زیاد مطمئن نیستم. ((Marathon Man))
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
هنوز با منی بو میکشم تو را می شنوم چشمهایم را به پرواز می آورم غبار را کوتاه می کنم دیرگاهیست مرواریدها شعله می کشند طوفان غروب نمی کند
هنوز با من است بلندیهای طعم غنچه لبانت می بینم خود را در آینه تمثیل آفریننده دوباره ها در برش سرخی های از دست رفته سکوت تو را می خواند مانده ای به ماندگاری نامت
هنوز با توأم
بیست و سوم آبان یک هزاروسیصدوهشتادوهفت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
سفر ایستگاه
قطار می رود تو میروی تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
اخوانیه چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز به آلاله ها قصد غربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه ها جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر ((یکی)) حکم ((کثرت)) کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم
((وجود)) تو چون عین ((ماهیت)) است چرا باز بحث ((اصالت)) کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است چرا باز بحث ((معلول)) و ((علت)) کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر گلشن راز،از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عین عین القضات میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نو آوری نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟ بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت: ((بیا عاشقی را رعایت کنیم))
قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
از مقابلم می گذرند نگاهی کوتاه می کنند و می روند مگر نمیدانند من که هستم مگر در مورد من نشنیده اند من که بیش از همه شما تقاص نیرنگ نامردمان را پرداختم. کجا بودید وقتی او،آن بهانه زندگیم را در برابر چشمانم ربودند مگر نشنیدید وقتی در برابرتان ناله سر میدادم و شما ایستادید یادتان هست داشتند دلم را می دریدند و من به آسمان می نگریستم. متن نریشن ابتدای فیلم تجسم.(فرشید جلیلی)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
ایکاروس ! ایکاروس ! چرا آن گاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایه های آن دریای سبز سقوط کردی رساتر فریاد بر نیاوردی؟ چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما هرگز نتوانیم خون و استخوان روی سبزه ها را فراموش کنیم؟ ایکاروس ! ایکاروس در سر چه اندیشه ای داشتی وقتی به میان ابر باران خیز شیرجه میرفتی؟ آیا چشمهایت از خون تهی شده بودند، و دندانهایت از جریان تند هوا یخ زده بودند؟
سرخ و سفید است خاطرات سقوط های بزرگ. سرخ و سفید است اذهان شاهدان. سرخ است سفیدی چشم ها، و سفید است گونه هایی که زمانی گلی بود.
ایکاروس ! ایکاروس ! صدایت را می شنویم پیش از آنکه به انتهای آبهای ژرف برسی.
ایکور- گاوین بنتاک (ترجمه ی احمد میر علایی)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
ببین که هیچ نیست، جاده نیست ستاره نیست،ماه نیست نیست،سکوت نیست غروب رفته است و نیست تجسم از بهار نیست صدای دود و قال نیست افق دلیل خام نیست فقط خیال ناب نیست تو هستی و سراب نیست فقط تویی و خواب نیست فقط تویی و خواب نیست
بیست و یکم تیر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت چقدر دلم میخواست با تو بگویم تو را سپاس که مرا شنیدی و گفتی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
قسمتی از دیا لوگهای فیلم سینمایی "طوقی" به کارگردانی زنده یاد "علی حاتمی" و دیا لوگ نویسی شاهکارش با نقش آفرینی "بهروز وثوقی" و "ناصر ملک مطیعی" و گویندگی "چنگیز جلیلوند" به جای هر دو بازیگر. بیشتر دیالوگها را به همان صورت که تلفظ شده آورده ام. سید مرتضی:دایی مصطفی/سیلام دایی دایی:سلام به رو ماهت،ماشالله،چشم کف پات خوب دایی تو کجا اینجا کجا؟چطور یاد ما کردی؟ آفتاب از کدوم ور در اومده شاخ شمشاد یاد داییش کرده؟ به آقام علی یه هفتس تو فکرتم میخواستم آدم بفرستم پیت بگم اگه آب دستته بذاری زمین بیای گفتم باز بونه میاری و نمیای اونوقت خدا باس بزنه پس کلت خودت پاشی با پای خودت بیای پیش دایی بنازم حکمت خدارو،بی بی چطوره؟ سید مرتضی:یه بند یا سر نمازیا منو نصیحت میکونه دایی:چشاش؟ سید مرتضی:نییبینه دایی دایی:خوب چی شد ایینورا؟زدی از خونه بیرون؟ سید مرتضی:همش زیر سر این طوقی،این منو کشوند دایی دایی:گفتم باعاث یه حسابی باشه،دایی که دیدن نداره سید مرتضی:نی تو هررو خونه مایی دایی:من که عذرم خواستس،وقت سر خاروندن ندارم سید مرتضی:بی بی بونه میگرفت طوقی اومد نیمد داره ما ال میشیم بل میشیم گفتم یه سه چار روز بزارمش یه جا امونت سروصدای بی بی بخوابه داشتم میرفتم گفتم که... دایی:خوب شد اومدی،تفاقاً کار واجبی باهات داشتم سید مرتضی:چی شده دایی؟ دایی:خیر ((چاقوی سید مرتضی بر روی زمین می افتد)) موسیقی شاهکار اسفندیار منفردزاده با صحنه همراه است. سید مرتضی:فقط واسه خیار پوس کندنه خوب میگفتی دایی،نکنه میخوای حجر رو ببندی و بیای زیر گذر چرتکرو بندازی دورو غداره ببندی دایی:نه دایی،غداره تو این روزگار حکمت نمیکونه،آدم باعاث بره دنبال کسب سید مرتضی:روزی میرسه دایی دایی:به آقام علی اگه درموندی یه لوطی نیس یه پول سیا یه پاپاسی بیاره بذاره کف دستت تا جوون و جاهلی بار خودتو ببند،از ما گفتن،به ما که هر چی گفتن یه گوشمون در شد یه گوشمون دروازه تا سرمون خورد به سنگ سید مرتضی:گیرم که شدی امیرتومان،دسته آخر همه چیزو باعاث بذاری و بری اون که موندنی چیه؟حرفای خودته دایی دایی:دایی خیلی فرق کرده روزا همون روزاس ولی روزگار روزگار دیگه ای آفتاب به آفتاب اگه سنار سه شی نذاری کنار باختی اونوقت سر پیری باث کاسه گدایی دست بیگیری سید مرتضی:چی شده دایی؟ دایی:خیر،میخوام زن بستونم سید مرتضی:زن بستونی؟زن بستونی؟اِاِ...ایوالله دایی ایوالله تو که منکرش بودی اونوقت که دخترای دم وقته محله واست دستمال ابریشمی می فرستادنو رو شله زرد با دارچین اسمتو مینوشتن زیر بار نمی رفتی ده دفه واست بی بی سر خود شیرینی خورد پس خوندی حالا اون کیه که دایی رو انداخته تو تله حیرونم دایی:آه...،یه پری مثه پنجه آفتاب،موهاشو آفتاب نییده تو بازار شیراز دیدمش،دم یه دکونه بزازی چشاش پشتمو لرزوند،عرق سرد نشست به پیشونیم یه دختره خونواده داره،پدرش تو سفر حج عمرش به خونه خدا نمیرسه خودشه و مادرش،یه مادرو دختر دوتا زنن غورغور صب تا غوروب اسیر خونه سید مرتضی:خوب چرا معطلی بی بی رو بفرست بله برون دایی:اون که چش نداره قدم از قدم ورداره،نمیخوام آخره عمری آب به آب بشه جخ اگه زلزله ام بیاد اون از سر جانمازش پا نمیشه خودمم که دستم بنده و پام تو یه مامله فرش گیر کرده سید مرتضی:دایی کفتر اومده لب بومت،داری دستی دستی پرش میدی گور پدر مال دنیا وقتی پای عشق در میون دایی:آخه نمیشه که تو سفره جای شوم و ناهار عشقو محبت گذوشت سید مرتضی:پس میخوای چیکار کنی؟ دایی:فکرامو کردم،خدام خودش تو رو رسوند سید مرتضی:دِ منو سننه من ته پیازم یا سر پیاز؟ نکونه میخوای منو بفرستی بله بورون دایی:اونا دخترو عقد نکرده نمیفرستن،پیش پات داشتم میرزارو راهی میکردم بره وکالتاً دخترو عقد کنه که خدا تورو رسوند سید مرتضی:ایوالله،منو میخوای بفرستی جای میرزا دایی:آره دایی تا وقتی وصله تنم هست چرا یه غریبرو بفرستم... سید مرتضی:منو میخوای بفرستی تو یه کورور زن من روم نمیشه سر بلند کونم چه برسه حرف بزنم دایی:حرفا میزنی دایی سید مرتضی:اَ... با این کفتر که نمیتونم برم،تواَم که یه سری و هزار سودا بزا برم یه تک پا بسپرمش دسته یکی و بیام دایی:زود باش دایی وقت تنگه سید مرتضی:اَ...
امیدوارم که خداوند سایه همه دوبلورهای خوب ما رو مثل استاد چنگیز جلیلوند،استاد منوچهر اسماعیلی و همچنین استادان خسرو خسرو شاهی بهرام زند - ناصر طهماسب - حسین عرفانی - جلال مقامی - نصرالله مدقالچی منوچهر والی زاده -شهلا ناظریان - رفعت هاشم پور - سعید مظفری-ناصر ممدوح جناب استاد رسول زاده و همچنین استادان تهامی و قنبری و... بر سر ما نگه داره. و البته رفتگانی رو که به دیار باقی شتافتند همچون استاد ایرج ناظریان - استاد ایرج دوستدار - ژاله کاظمی- مقبلی - معمار زاده - زرندی خانم تاجی احمدی - حسن عباسی - مهدی آژیر - کاووس دوستدار - تقی ظهوری کنعان کیانی - محمود نوربخش -پرویز نارنجیها قرین رحمت خود کند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
برای دهاقین جالیزهای سوزان به ظنّ کردنگان قاپ اندازخانۀ ملخان این زمان تندیس،در ستبرینۀ افراشته محاسن زیر و رو کشان
نارس انگوران
برای مهتران
+ اینو دانم که خاطرت واس ما دردانا اینکه خدام دودانا،شوما یدانا یگانۀ ما شومانا
حالا هی بگو چرا؟ چرا انقذ منو دوس داری؟ قربون صدقۀ شوما میریم و ولاغیر َ تی می شما،نخرام نخرام خیل خوب با خر شدم
++ هیچی نپرس هیچی
+ سوال کردنتم واسم خوشمله هی خانوم طلا !
++ مرامتو عشق که سر به سر سگ لیسیدۀ مردنماهای بی حمیت شرم از روشنی نریّت و باطن بی هویت
+ باعاث عین آمارشون بیکشی زیر تیغ منتوهاش نه رقمی که آشداکل میکیشید اون ریخمی که ولشون بدی بی یالله ساموعلیکم پیسکولوجی زبون بسمه هارو...ایوالله
++ ایولله
+ حیوونی اون ییکیو بوگو هر شیکری که نباس،هاپولی کرد،حبولی شاخش،کلثوم ننه بلقیسم زد به نام اللافو اکبر میبینی تو رو امام، دهن مارم گشاد لیچاری کردن به عزت کبری که یا شوما یا بیگی نا با مخ میرم تو کت کوما دِ بذ درش اِ بذ در نافو
توله هاشو بی خیال،بذ بچرن فقط اگه عوعوشون زد بالا همچین قایم بذا پس بصل المخچشون،ارار زیادی،توبرشون بشه بن دربال الهی ناکسیم حدی داره سلمبه
و اما کفتار مسبای اونجان عمه غازدیده یه تیلیپ Only اشاره ناجواب ++ بل نسب سگ که کفۀ شرف توش سنگینتره ته تا سرشونو ساطوری، صدقه سر هر چی مرد وو زن با عشق بتفوز گرگ مسلکای سر تا تیه خیط کاه خورده و یونجرو تف کرده
+ شوما یکی ...... چیزتو یعنی چیز یه چیزی بده دست این نو تخم ترکیده،گرم کونه سرش،چاییده زیادی چز گو شده. چوز آقا
بکش پایین د میه نمیگم بکش پایین فیلیتۀ موزویک گفتم با خشتکتو چرا کندی؟ * دیالوگتون رو خیلی دو پهلو متشرف فرمودین به دهان مبارک ++ گل بیگی گالرو گشاد کرده این خشتکت همچین یه هوا گشاد کرده باعاث بدی بیگرن گشاد ایشو بیگیرن. سر تیالوگ ما خیکه امواتت،موزویک گواشتی؟ حامله خان
? What the hell are you talking about - جان؟ ای بابا گل تو حلقم با این ور زدنم.(د خفش کن یاردان قلی)ازسّر افسار زبونه رو کرتیم لا مشتمونا، اکّه هی، حنجرۀ لالنجیت لحیممون میکردن قمپزقاچ نمی کردیم.خود دکیه گف مال آقاز جون؟ آها یعنی آقا ماده هرو پیوند میکونه.گف دکمری داره.از ایناش که تش سویولمش در میاد مال یول تپس.آخه زقرار منشوت به همین زولبیا کصلنیام دورنیا سینه بنتش خاکه.
- - داداشی دیگه داری چیزه گنده تر از دهنت میگیا + ا... منظورتش از چیزه گنده این بود که چیز دیگه نمیخوام بگم؟فرمایشتی،ملطبی،عرضی،زوری،بوگم؟بوگم؟ رو در بازی نکونم؟ اِ چیز یعنی چی میگن؟ آها رودر بایستی نکنم جمع کن با،همون رودر بازیه خودمونو عشق،دو دره بازا ربه ر رو در ما سرسره بازی میکونن به مرگ خودم دریغ از یه تمبون سالم،هی ام ما هیچی نمیگیم گستاخ تر میشن،به رو در بازی ما گیر میده،...،هر شیکریو بل نسبت شنوندگان عزیز،ببشخینا،میبندن به شیکمبشون مام لام تا کاممون دوختیم،سردست به میی وساور که قبال...
تا مرکبی زین نشده پیاده ها باشند
جانب او جداست
نکوهشی بر چهار سوار سرنوشت
در مدح تو آنگاه که قبلۀ شورهای شبانه ای شریک باورهای دیرپا کعبۀ تعظیم های ازآن پس
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1378ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مجید حبیبی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|